در كنار خطوط سيم پيام

خارج از ده دو كاج روئيدند

 

ساليان دراز  رهگذران آن دو را

چون دو دوست مي‌ديدند

 

روزي از روزهاي پائيزي

زير رگبار و تازيانه  باد

 

يكي از كاجها به خود  لرزيد

خم شد و روي ديگري افتاد

 

گفت اي آشنا ببخش مرا

خوب در حال من تأمل  كن

 

ريشه‌هايم ز خاك بيرون است

چند روزي مرا تحمل كن

 

كاج همسايه گفت با نرمي

دوستي را نمي برم از ياد

 

شايد اين اتفاق هم روزي

ناگهان از براي من افتاد

 

مهر باني بگوش باد رسيد

باد آرام شد ملايم شد

 

کاج آسيب ديده ي ما

هم کم کمک پا گرفت سالم شد

 

ميوه ي کاج ها فرو مي ريخت

دانه ها ريشه مي زدندآسان

 

ابر باران رساند وچندي بعد

ده ما نام يافت کاجستان