عشق یعنی جاده ی بی انتها

 عشق یعنی نوری از سوی خدا

 عشق یعنی ناله های حیدری

 عشق یعنی صبر و آه زینبی

عشق یعنی غنچه ی نشکفته دل

عشق یعنی دامن ام البنین

عشق یعنی لرزش عرش و زمین

 عشق یعنی زخم دوران علی

 عشق یعنی فرق خونین علی

 عشق یعنی خانه ای خشت و گلی

عشق یعنی درد طفلان علی

عشق یعنی یا حسن یا سیدی

عشق یعنی کربلا، ماتم سرا

عشق یعنی یا حسین یا مرتضی....

طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟

 

طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تقصير من است اين كه خود مي دانم
كه نكردم فكري
كه تعمق ننمودم روزي،ساعتي يا آني
كه چه سان مي گذرد عمر گران
كودكي رفت به بازي به فراغت به نشاط
همه گفتند كنون تا بچه است
بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن
من نپرسيدم هيچ
كه پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن
نتوان فارغ و وارسته ز غم
همه شادي ديدن؟
همچو مرغي آزاد هر زمان بال گشودن
سر هر بام كه شد خوابيدن
من نپرسيدم هيچ
كه پس از اين ز چه رو
بايدم ناليدن
هيچكس نيز نگفت: زندگي چيست ؟ چرا مي آييم؟
بعد از اين چند صباح
به چه سان بايد رفت؟ به كجا بايد رفت؟
به كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
من نپرسيدم و هيچ ، هيچكس نيز مرا هيچ نگفت
نوجواني سپري گشت به بازي ، به فراغت ، به نشاط
فارغ از نيك و بدو مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من
كه چه سان عمر گذشت؟
ليك گفتند همه ، كه جواني است هنوز! بگذاريد جواني بكند
بهره از عمر برد ، كامروائي بكند.
بگذاريد كه خوش باشد و مست
بعد از اين باز و را عمري است
يك نفر بانگ بر آورد كه او
از هم اكنون بايد
فكر آينده كند
ديگري آوا داد
كه چو فردا بشود
فكر آينده كند
فكر فردا بكند
سومي گفت : همانگونه كه ديروزش رفت
بگذرد امروزش همچنان فردايش
با همه اين احوال
من نپرسيدم هيچ كه چه سان دي بگذشت
كه همه قدرت و نيروي عظيم
به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكر نه تعمق و نه انديشه دي
عمر بگذشت به بي حاصلي و بي ثمري
و چه داني كه ز كف دادم مفت
من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت اهل شباب مي توانست مرا تا به خدا پيش برد
ليك بيهوده گذشت ، جواني هيهات!
آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه!
رهنمايم بودند
عمرشان طي مي گشت ، بيخود و بيهوده
و مرا مي گفتند كه چو آنان باشم
فكر گشتن باشم فكر تامين معاش
فكر ثروت باشم فكر يك زندگي بي جنجال
كس مرا هيچ نگفت!
زندگي ثروت نيست
زندگي همسر نيست
زندگاني كردن فكر خود بودن و غافل از جهان بودن نيست
من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
كه صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش مي فهميم
حال مي پندارم ، هدف از زيستن اين است رفيق
من شدم خلق كه با عزمي جزم
پاي از بند هوا ها گسلم
پاي در راه حقايق بنهم
باري آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل
مملو از عشق و جوانمردي و زهد
در ره كشف حقايق كوشم شربت جرات و اميد و شهامت نوشم
ره حق پويم و جويم به حق بر گويم
آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خويش
ره نمايم به همه گرچه سرا پا سوزم
من شدم خلق كه مثمر باشم
نه چنين زائد و بي جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معني اش مي فهميم
ليكن سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت
كودكي در غفلت
نوجواني شهوت
در كهولت حسرت
كودكي بي حاصل
نوجواني باطل
وقت پيري غافل...

بهشت و جهنم

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

در غدیر خم که نام برکه ایست   

 داد احمد را خدا فرمان ایست

همرهان را خواند احمد باشعف 

رفته گان باز آمدند از هر طرف

از جحاز اشتران کاروان 

منبری بر ساختندش در میان

گرد آن پیغمبر والا تبار

اجتماعی شد فزون از صد هزار

ابتدا احمد به منبر پا نهاد

پس علی را در کنارش جای داد

دست او بگرفت و کرد او را بلند

بر سر دستش نبی ارجمند

گفت: "یا رب! دوستانش دوست دار."

" دشمنانش را همی دشمن شمار."

"بار الها! یار او را یار باش."

" هر که خواهد خواریش، گو خوار باش"  

عید سعید غدیر، بر تمامی شیعیان جهان مبارک و فرخنده باد.